باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 21:49  توسط tabasom
|
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 3:16  توسط tabasom
|
سلام دوستای گلم
امیدواروم که خوب باشید
یه مدتی نبودم دلم برای همتون تنگیده بود
یه کم سرم شلوغ پلوغ بود
سعی می کنم بازم بیام
فعلا یاعلی
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 3:58  توسط tabasom
|
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:28  توسط tabasom
|
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:14  توسط tabasom
|
سلام دوستای عزیز
امیدوارم که روزگار خوبی رو داشته باشید
عید مبعث رو به همتون تبریک می گم 
باز هم از سیاه مشق های خودم براتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادتون نره عزیزان



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 21:44  توسط tabasom
|
سلام به همه دوستای گلم
امیدوارم که همتون روبراه باشید 
راستش تصمیم گرفتم نوشته هام و با دست خط خودم براتون بذارم 
خوب دیدم نوشته که از خودمه ایده ی خوبی باشه که با دست خط خودمم باشه 
امیدوارم خوشتون بیاد نظر هم یادتون نره عزیزان 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 2:1  توسط tabasom
|
یکی بود یکی نبود
یکی دوست داشت
یکی دوستش نداشت
یکی با دل اومد
یکی شکست و رفت
یکی نگفته گفت دوست دارم
یکی شنید اما نشنیده گرفت
یکی سوخت و دم نزد
یکی دید و همه جا جار می زد
یکی داشت یکی نداشت
یکی با چشم پر از اشک
یکی با خنده گذاشت و رفت
یکی فراموش نکرد و رفت
یکی نرفته فراموش کرد و رفت

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:24  توسط tabasom
|

















و فراموش کردیم
که دلی هست تنهاتر از یاقوت ها!
در ته ویرانی شبوها کرم شب تابی دارد می دهد جان!
بشنوید ناله پنهانی آن قاصدک تنها را
بکُشید غم ها را
در ته دره ی نامردی ها؛
کودکی با اعصایی چوبی می کند بازی
پیرمردی با عروسکی به دست، بارها به زمین می افتد
همه گلها مرده است
جای آن گلبرگ ها کاکتوسی مانده است
آینه بشکسته، دل او غمگین است
بس که غم دیده ز سیرت همه آدم ها
فاش می سازد همه ی رازها را
و در آن دوردست ها که محبت جرم است؛
می زنند شلاق پیرمرد کوری را
بیچاره کلاغ...
من دلم برای او می سوزد می کشند او را به جرم زشتی
کوزه ای می شکند چون دگر نیست در آن قطره ای آب
گلدانی، اشک ها می ریزد
چون که پرپر شده است همه گل هایش
در کنار چشمه؛ آهویی با پاهایی شکسته
می زند لبخند!
و همان اسب سفید
که به امید آب می رسد به کویری مبهم
شاخه ای از گل مریم
به جرم پاکی برگهایش تنها می شکند
و فراسوی تمام غم ها؛
با دو چشمم دیدم
بال یک پروانه، ذره ذره می سوخت
شمع هم می خندید ... !

















+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:45  توسط tabasom
|
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 17:34  توسط tabasom
|