تبليغاتX
تبسم

تقصیر عشق بود!

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد...


 

نوشته شده توسط tabasom در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 21:49 موضوع | لينک ثابت


آه...


 

نوشته شده توسط tabasom در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 3:16 موضوع | لينک ثابت


سلام دوستای گلم

امیدواروم که خوب باشید 

یه مدتی نبودم دلم برای همتون تنگیده بود 

یه کم سرم شلوغ پلوغ بود 

سعی می کنم بازم بیام

فعلا یاعلی


 

نوشته شده توسط tabasom در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 3:58 موضوع | لينک ثابت


خیلی سخته


 

نوشته شده توسط tabasom در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 12:28 موضوع | لينک ثابت


خیلی دلم گرفته از خیلی ها


 

نوشته شده توسط tabasom در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 23:14 موضوع | لينک ثابت


ابرهای بارونی

سلام دوستای عزیز 

امیدوارم که روزگار خوبی رو داشته باشید

عید مبعث رو به همتون تبریک می گم

باز هم از سیاه مشق های خودم براتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادتون نره عزیزان

 


 

نوشته شده توسط tabasom در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 21:44 موضوع | لينک ثابت


باغ قاصدک

سلام به همه دوستای گلم

امیدوارم که همتون روبراه باشید

راستش تصمیم گرفتم نوشته هام و با دست خط خودم براتون بذارم

خوب دیدم نوشته که از خودمه ایده ی خوبی باشه که با دست خط خودمم باشه

امیدوارم خوشتون بیاد نظر هم یادتون نره عزیزان


 

نوشته شده توسط tabasom در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 2:1 موضوع | لينک ثابت


یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود

یکی دوست داشت

یکی دوستش نداشت

یکی با دل اومد

یکی شکست و رفت

یکی نگفته گفت دوست دارم

یکی شنید اما نشنیده گرفت

یکی سوخت و دم نزد

یکی دید و همه جا جار می زد

یکی داشت یکی نداشت

یکی با چشم پر از اشک

یکی با خنده گذاشت و رفت

یکی فراموش نکرد و رفت

یکی نرفته فراموش کرد و رفت

 


 

نوشته شده توسط tabasom در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 0:24 موضوع | لينک ثابت


و فراموش کردیم

که دلی هست تنهاتر از یاقوت ها!

در ته ویرانی شبوها کرم شب تابی دارد می دهد جان!

بشنوید ناله پنهانی آن قاصدک تنها را

                                             بکُشید غم ها را

در ته دره ی نامردی ها؛

کودکی با اعصایی چوبی می کند بازی

پیرمردی با عروسکی به دست، بارها به زمین می افتد

همه گلها مرده است

جای آن گلبرگ ها کاکتوسی مانده است

آینه بشکسته، دل او غمگین است

بس که غم دیده ز سیرت همه آدم ها

فاش می سازد همه ی رازها را

و در آن دوردست ها که محبت جرم است؛

می زنند شلاق پیرمرد کوری را

بیچاره کلاغ...

من دلم برای او می سوزد می کشند او را به جرم زشتی

کوزه ای می شکند چون دگر نیست در آن قطره ای آب

گلدانی، اشک ها می ریزد

چون که پرپر شده است همه گل هایش

در کنار چشمه؛ آهویی با پاهایی شکسته

                                                  می زند لبخند!

و همان اسب سفید

که به امید آب می رسد به کویری مبهم

شاخه ای از گل مریم

به جرم پاکی برگهایش تنها می شکند

و فراسوی تمام غم ها؛

با دو چشمم دیدم

                  بال یک پروانه، ذره ذره می سوخت

                                          شمع هم می خندید ... !


 

نوشته شده توسط tabasom در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 23:45 موضوع | لينک ثابت



 

نوشته شده توسط tabasom در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 17:34 موضوع | لينک ثابت